چقدر این وبلاگ نویسی کار خوبیه بالاخره یکی آدمو درک میکنه.
فکر کنم به اندازه همه عمرم که چیزی ننوشته بودم مطلب نوشتم.
از تو کتاب هم چیزایی رو که بهشون ایمان دارم،یا درزندگیم تجربه کردم مینویسم.


اندیشیدن به چیزی یک مسئله است،
وبودن آنچیزی که به آن می اندیشیده ای مسئله دیگر.
وهمین بودن هدف واقعی است.

امروز با یه عده از عزیزانم خداحافظی کردم.رفتن مسافرتبه این زودی هم بر نمیگردن.
میشه یه کم دلداریم بدین
احساس بی کس وکاری میکنم.
میشه یادم بدین با یه بچه که هنوز زبون آدم سرش نمیشه چه جوری باید حرف زد؟
میشه یه جمله خوب برام بنویسین.
میشه دعا کنین بارون بباره؟
میشه بگین چه جوری میشه عربی حرف زد؟
میشه بگین کجا میشه رفت که هیچ کس نباشه؟
میشه بگین دریا از کدوم طرفه؟
میشه از خدا بپرسین آخر جاده چه شکلیه؟
میشه رفت رو ابرا خوابید؟
میشه روآب راه رفت؟
میشه پرواز کرد؟
آخیش یه کم حالم بهتر شد.

یه زمانی فکر میکردم خیلی زشته آدم عاشق بشه ولی بعدا تو یه کتاب خوندم کسی که عشق زمینی رو تجربه کرده باشه راحتتر به عشق الهی دست پیدا میکنه.